تلخی این اعتراف چه سوزاننده است...که مردی گشن و خشم آگین
در پس دیوار های سنگی حماسه های پر طبل اش
دردناک و تب آلود از پای در آمده است
مردی که شب،همه شب در سنگ های خاره گل می تراشید
و اکنون
پتک گران اش را به سویی افکنده است
تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد:
-کوتاه کنید این عبث را،که ادامه ی آن ملال انگیز است
چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ....
کوتاه کنید این سر گذشت سمج را که در آن،هر شبی
در مقایسه چون لجنی است که در مردابی ته نشین شود!...
.....................................................................................................................
من جویده شده ام
و ای افسوس که به دندان سبعیت ها
و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم
چرا که می پنداشتم بدین گونه، یاران گرسنه را در قحط سالی این چنین
از گوشت تن خویش طعامی می دهم.
و بدبن رنج سر خوش بوده ام
و این سر خوشی فریبی بیش نبود:
یا فروشدنی بود در گنداب پاک نهادی خویش
یا مجالی به بی رحمی ناراستان.
و این یاران دشمنانی بیش نبودند...
ناراستانی بیش نبودند...
من عمله ی مرگ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست می داشتم!!!!!!
آبی باشید