تو را دوست می دارم
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧  

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم...هیچ کس با هیچ کس تنها نیست....

شب از ستاره ها تنها تر است....

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقت اند

خشم کوچک در مشت توست

در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند.



 
 
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧  

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است...که مردی گشن و خشم آگین

در پس دیوار های سنگی حماسه های پر طبل اش

دردناک و تب آلود از پای در آمده است

مردی که شب،همه شب در سنگ های خاره گل می تراشید

و اکنون

پتک گران اش را به سویی افکنده است

تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد:

  -کوتاه کنید این عبث را،که ادامه ی آن ملال انگیز است

    چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ.... 

     کوتاه کنید این سر گذشت سمج را که در آن،هر شبی

     در مقایسه چون لجنی است که در مردابی ته نشین شود!...

.....................................................................................................................

من جویده شده ام

و ای افسوس که به دندان سبعیت ها

و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم

چرا که می پنداشتم بدین گونه، یاران گرسنه را در قحط سالی این چنین

از گوشت تن خویش طعامی می دهم.

و بدبن رنج سر خوش بوده ام

و این سر خوشی فریبی بیش نبود:

یا فروشدنی بود در گنداب پاک نهادی خویش

یا مجالی به بی رحمی ناراستان.

و این یاران دشمنانی بیش نبودند...

ناراستانی بیش نبودند...

من عمله ی مرگ خود بودم

و ای دریغ که زندگی را دوست می داشتم!!!!!!

 

آبی باشید

 

 



 
نوروز 87 مبارک
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧  

تو باد و شکوفه و میوه ای

ای همه ی فصول من

بر من چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم...

به امید داشتن سالی پر از سلامتی و شادی



 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦  

 خدایا

 به کجا

این شب تیره بیاویزم

قبای ژنده خود را



 
 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦  

سلام به همه دوستای خوبم....بعد از چند ماه دوباره اومدم...دلم خیلی تنگ شده بود..

اما بعد از قبولیم تو دانشگاه فکر می کردم اونقدر وقت میارم که هر روز ببیام و آپ کنم.... اما...اما

اما....و باز هم اما...انقدر برام مشکل پیش اومد که هر چی بدبختی داشتم فراموش کردم...

چه می شه کرد..زندگی دیگه...تازه معنی دوست داشتنو می فهمم....با تمام وجودم دارم

حسش می کنم ...واقعا دوری سخته...خیلی سخته

تورا به جای تمامی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم

تو را به جای کسانی که نشانخته ام دوست می دارم

تو را به جای روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم

تو را برای همیشه و تا ابد دوست می دارم....



 
 
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦  

به نظر نمی رسد که هیچ کس بیش از این نگران باشد

هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم

هیچ کس دردهایی که درونم دارم و هر لحظه مرا از درون می فشارد احساس نمی کند

پیش از این گفته ام چرخ های زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید

برای همیشه از میان شما خواهم رفت

ای خود من! خواهش می کنم ترکم نکن وگرنه نابود خواهم شد

ترس به کنارم به کمین نشسته

خوب آگاهم اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت...



 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦  

به نظر نمی رسد که هیچ کس بیش از این نگران باشد

هیچ کس واقعا اهمیتی نداد که به کجا رفتم

هیچ کس دردهایی که درونم دارم و هر لحظه مرا از درون می فشارد احساس نمی کند

پیش از این گفته ام چرخ های زندگی شما بدون من هم خواهد چرخید

برای همیشه از میان شما خواهم رفت

ای خود من! خواهش می کنم ترکم نکن وگرنه نابود خواهم شد

ترس به کنارم به کمین نشسته

خوب آگاهم اگر تو را از دست دهم از بین خواهم رفت...



 
 
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦  

عشق ما دهکره ای است که هرگز به خواب نمی رود...

نه به شبان و نه به روز..

و جنبش و شور و حیات یک دم در آن فرو نمی نشیند

هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه ای طولانی چون شیری گرم بنوشم...

تا دست تو را به دست آرم.

از کدامین کوه می بایدم گذشت تا بگذرم

از کدامین صحرا....از کدامین دریا....می بایدم گذشت تا بگذرم

بر من چون سالی بگذر تا جاودانگی را آغاز کنم...



 
 
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  

بوسه های تو گنجشکگان پرگوی باغند.

و تنت رازی ست جاودانه که در خلوتی عظیم با منش در میان می گذارد

تن تو آهنگی ست و تن من کلمه ئی سی که در آن می نشیند تا نغمه ای در وجود آید

سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه ی مهربانی هاست....قاصدی که زندگی را خبر می دهد...

و در سکوتت همه ی صداها ....فریادی که بودن را تجربه می کند...



 
 
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦  

سلام

بالاخره بعد از مدتی تونستم مثل آدم بشینم و آپ کنم(البته سوء تفاهم نشه...قبلا هم آدم بودم)

راستی....خسته نباشم..خسته نباشید....کنکوری ها و پشت کنکوری ها

منتظرم باشید.... با مطالب قشنگتر و.................

آبی باشید